تبليغاتX
هدیه
همه از نسل سوخته ایم
 عاقبت باید .....

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . . .

گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست

گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست

باید از كوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی كه كدام جام شكست

كه كدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . .

|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه دوم بهمن 1390  |
 دلم بچه شده
دلم تنگه........
                     دلم گرفته ............
                                      دلم گریه می خواد ..........
      

آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

دلم گرفته از این همه کینه .... این همه دروغ !

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته .......

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

دلم تنگ است برای کودکی ام که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های
 
زندگی بی دغدغه قدم می زدم !

برای تنها گل محبتی که در بیابان دلم روئید و پس از این همه بی مهری و
 
دروغ خشکید دلتنگم!

دلم برای دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده تنگ است...!

نمی دانم کدامین نامهربان ٬ خواب را از دیدگانم دزدید که اینگونه در حسرت و
 
دلتنگ خواب

شیرینم سرگردانم ؟!

دلم گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمانم طوفانی است و در
 
انتظار باران های سیل آساست.....


   
آری !
           این روزا دلم بدجوری گرفته ... چشمام منتظر یک بهونه است ...

                                 
   که هی بخواد بباره....

|+| نوشته شده توسط سیاوش در شنبه یکم بهمن 1390  |
 باشه.............
دریا
در تب هذیانیش
با خویش می پیچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطی مست
رعد
از خنده می ترکد
و ز نهیبی سخت
ابر خسته
می گرید،-
در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،

آرام و آهسته می آیید و می روید ............باشه

هنوز زنده ام ...................

|+| نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  |
 پریا............
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
 

احمدشاملو


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  |
 معنی عشق
جملگی در حكم سه پروانه‌ایم
در جهان عاشقان، افسانه‌ایم
اولی خود را به شمع نزدیك كرد
گفت: آی، من یافتم معنای عشق
دومی نزدیك شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فكند
آری آری این بود معنای عشق ...
|+| نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه بیست و ششم دی 1390  |
 نقشی از من

مرا شبیه خودم مثل یک ستاره بکش!

شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش


مرا شبیه خودم در میان آتش و دود

شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش


و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب

بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش


و زخم های دلم را ببین و بعد از آن

لباس بر تن این قلب بی قواره بکش


بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من

بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش


برای بودن من عشق را نشانه بگیر

و خط رد به تن هرچه استخاره بکش


ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من

مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش!

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و سوم دی 1390  |
 پری ؟؟؟

خوش به حال ماهی دریا که پری مهربون داره
خوش به حال هر ستاره که یه ماه تو آسمون داره 

منه خسته منه تنها لب دریا می شینم
میزنم پنجه به گیتارم و فریاد می زنم
از عشق تو شعر میخونم

پری دریایی به خدا چه سخته تنهایی
خشكیده میشم اگه میشه بیا بمون پیشم

پری دریایی به خدا چه سخته تنهایی
خشكیده میشم اگه میشه بیا بمن پیشم

همه ماهیا شنیدن سوز آهنگ منو
گریه كردن تا كه دیدن این دل تنگ منو

دوستت  دارم یه عالمه خدا می دونه
از عشق تو توی دلم زده جوونه

پری دریایی به خدا چه سخته تنهایی
خشكیده میشم اگه میشه بیا بمن پیشم

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390  |
 گناهم چیست؟؟؟
مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین

|+| نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390  |
 مرگ نازلی

((-نازلی !بهار خنده زدو ارغوان شكفت .

در خانه ،زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه ميفكن !

خاصه در بهار ...))

نازلی سخن نگفت ؛

                  سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست ورفت ...

((-نازلی سخن بگو !

مرغ سكوت ،جوجه مرگی فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته است !))

نازلی سخن نگفت ؛

              چو خورشيد

از تيرگی برآمدو در خون نشست ورفت ..

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد وجست ورفت...

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل دادو

م‍‍ژده داد:((زمستان شكست !))

                       و

                       رفت ..

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه شانزدهم دی 1390  |
 آسمان همه جا یکرنگ نیست....

خانه ام ابري است

خانه ام ابري است

يكسره روي زمين ابري است با آن

از فراز گردنه، خرد وخراب و مست

باد مي پيچد

يكسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ر، كجايي؟

خانه ام ابري است اما

ابر بارانش گرفته است

در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

من رو به آفتابم

مي برم در ساحت دريا نظاره

و همه دنيا خراب و خرد از باد است

و به ره، ني زن كه دايم مي نوازد ني، در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش........

|+| نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه سیزدهم دی 1390  |
 نغمه درد

 

 

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

 

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

 

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

 

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

 

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

 

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه سیزدهم دی 1390  |
 گنه کردم

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پيكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

 نمی دانم ...نظر ..نظر


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه سیزدهم دی 1390  |
 چندتا وقتی .....

وقتی تو گریه میکنی

وقتی تو گریه میکنی

وقتی تو گریه میکنی

ثانیه شعله ور میشه

گر میگیره بال نسیم

گلخونه خاکستر میشه

وقتی تو گریه میکنی

ترانه ها بم تر میشن

شمعدونیا میترسنو

آیینه ها کمتر میشن

وقتی تو گریه میکنی

ابرای دل نازک شب

آبی میشن برای تو

ستاره ها میسوزنو

مثل یه دست رازقی

پرپر میشن به پای تو

نظر یادت نره دوستان


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389  |
 علائم عاشقی

علائم عاشقی در درون خود ...


هنوز خیلی ها نتونستن در درون خودشون احساسات عاشقی رو که در خود نهفته هست را کشف کنند.... علائم کشف احساسات نهفته شده یعنی عشق:
 وقتی با خنده از خواب بلند میشی بدون که یه عاشقی
 وقتی تو آینه کسی رو بجز خودت دیدی بدون که یه عاشقی
 وقتی با عجله و بدون اینکه چیزی بخوری از خونه رفتی بدون که یه عاشقی
 وقتی که پله ها رو دو تا دو رفتی پایین بدون که یه عاشقی
 وقتی تو خیابون آواز خوندی و رقصیدی بدون که یه عاشقی
 وقتی یه گل رز خریدی بدون اینکه بوش کنی بدون که یه عاشقی
وقتی روی صندلی پارک برعکس همه می شینی بدون که یه عاشقی

وقتی به ادامه مطالب رفتی نظر یادت نره .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389  |
 ندای خاموشی

ترانه ی سکوت . . .

صداي سكوتت همه جا مي پيچد ، وقتي من ترانه

مي خوانم

و آه سردي كه ازسينه ات بر مي آيد

مرا به نهايت تنها شدن مي برد

به ژرفاي يك درد

هنوز در خيال من رهگذري

از فضاي خلوت ذهنم عبور مي كني

و من هنوز ترانه مي خوانم

در لابه لاي قطره هاي گرم و زلال اشك كه از

چشمان غروب ديده ام فرو

مي ريزد

به اوج مي رسي

آهسته آهسته ، خودت را پنهان مي كني وبر گونه

ام سرازير مي شوي

و من همچنان ترانه مي خوانم

دستان سردم را در هم گره مي كنم و بهانه ها را

مي شمارم

و هيچ نميدانم تو چرا سكوتت را نمي شكني

و مي انديشم . . . شايد

آه غمين تو گوياي همه ي حرفهاست

نا گفته ها را گفته اي ... پس مي روي

گنگ و خسته از كنارم مي گذري و من ، ديگر ترانه

نمي خوانم

خاموش و بي صدا ، دور شدنت را نظاره مي كنم

آهي مي كشم و يكبار ديگر به نهايت تنها شدن

مي رسم . . .

تقدیم به ندا و ندا های که خواهیم داشت...

|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 غربت

غربت

باز هم دلواپسم.....

بی کسی در چشمانم موج می زند

دوباره برگ ریزان در راه است

غم امدن روزهای تنهایی لحظه ای مرا تنها نمی گذارد

حتی شعرهایم مرا رها کرده اند

پیدا شدن قاصدک ها

 

پیام اور روزهای سرد و بی مهر خزان است

کاش قاصدک ها تنهاییم را می فهمیدند

می دانم بهار و خزان برای انها معنایی ندارد

ولی خزان برای من

همچون اینه ای در پیش رو است

که غربتم را در هر لحظه به رخ می کشد

|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 دعا از برای انتظار.

برای استجابت دعا چه باید کرد؟

 

شک و تردید همواره حالاتی آشنا برای انسانها بوده است. افراد مردد

و حیوان به این سو و آن سو می نگرد و همواره این سوال برایشان

پیش می آید که آیا قدرتی وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . این

تردید به خاطر عدم اعتماد و ایمان کامل به وجود قدرت برتری است که

تمام کائنات زیر قدرت خود دارد.

هگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته

باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده

شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر

ممکنی ممکن و هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله

تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من به

آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم

" اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی خود را به آینده و به بعد

موکول نکنیم و آن چه می خواهیم در زمان حال از ضمیر باطن

بخواهیم و به آسانی بدان جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر

است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.

هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را

در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و او را با چهره ای شاد و

روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری

کنید . هنگامی که با روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با

شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.

زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه

آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان مثال اگر تصویر تندرستی عزیز

بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی

او متمرکز کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد

گذاشت.

آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این

مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته را به خاطر داشته

باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود

نیستیم , اما می توان با قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل

بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.

اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا

دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زیرا

ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان

داشته باشید که در

کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی

شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می کردید هنگامی کخ

در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,

دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر

خود را از این فکر و ایده انباشتید , س از چندی شاهد رشد و

شکوفایی آن خواهید شد.

و تو ای عزیز این رو از من داشته باش و به گفته ام ایمان بیاور

همه ما محکوم شده ایم  ....

و به قول عزیز همیشه سبز خودم در شادی هات بلند نخند تا غم بیدار

بشه ....

اگه منو می شناسی حتما می دونی چه چیزهای داشتم و از دست

دادم و چه چیزهای بدست آورده بودم از دستم گرفتن .

پس انتظار تا انتظار  را خواهم کشید تا در آن دنیا یا در دنیای ماوراء

القبر کسی پیدا بشه جواب نداشته هام و سوال های همیشه بی

جوابم رو بده پس خوب و شاد و همیشه سر زنده هستم تا انتظارم به

سر آید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 می پرستن تو را بعد مرگ ات ...!

مراحل تکامل عشق

 


عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است
:

                                 نظر یادت نره .............


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 آرزو

یک قدم تا رویاهایتان

 

حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی .
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی

|+| نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 کاش ها و ای کاش ها

 

آرزو

 بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 دلتنگی

 

اونیکه آخر جاده دلشو به من سپرد....

  اونیکه آخر جاده دلشو به من سپرد....

  رفتو با خیال راحت اسمی ام ازم نبرد...

  عمری از دلم گرفتو خرج این دلم نکرد...

  مردی رو بهونه کردو گفت.....

  میمونه مرد و مرد.....

  قیمت چی جون من بود....

  ارزش کی بغض تنم بود....

  عششق کی داد....کیو بر باد...؟

  کیه آباد......کیه نابود......؟؟

  کوه درد ت حالا شد سرد....

  به زور اسمی مونده روش مرد...

  از ما دو تا کی حروم شد...

  کی نگاه کرد.....؟؟

  یه روزی یکی یه جایی...

  یه دلی دادم بهش برد...

  رفت و گفت پشت سر من....

  خیلی ساده بود کلک خورد....

  آره من گولتو خوردم.....

  ولی باز از دلو جونم....

  فکر مردنم میترسوند....

  که یه روز بی تو بمونم....

                                                 نظریادت نره؟

|+| نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 آخرین برگ از خزان عشق

 

مرگ عاطفه ها

زمزمه هایی بود از دور ونزدیک که او دل در گرو یاری دیگر دارد و

بزودی راهی خانه ی بخت میشود باور نمیکردم

نه اصلا در ذهنم هم مرورش نکردم

مگر ممکنست که او که بمن قول ماندن تا آخر خط را داده دل از من

برکند ؟

گیرم که که دل کند آیا میتواند جای مرا در دلش بکسی دیگر بدهد ؟

او که تابستان و پاییز و زمستان گذشته ام را مملو از حضورگرمش

درقلبم وروحم نموده بود

او که بیست وچهار ساعته شبانه روز با من از وفا و عشق پاک

صحبت میکرد و مرتب نرد عشق میباخت

او که میگفت بی من جان در کالبد ندارد

او که میگفت محالست بعد از من کسی دیگر بگزیند

اوکه همیشه مرا متهم میکرد که بعد از او یاری دیگر بر خواهم گزید

او که در داستانش مرا با معشوقه ای دیگر بتصویر کشید درحالی

که حودش مرده بود

اکنون او .... آری او با کمال بی شرمی با کمال نامردی دست در

دست یاری دیگر نهاده و کستاخانه مرا به همسرش به عشق

جدیدش نشان می دهد

دو ست دارم بدانم در مورد من به او چه گفته یا چه دوغ هایی

سرهم کرده ؟

ولش کن یک مزاحم بیشتر نبود

او کمبود محبت داشت

من بهش رحم کردم

آیا جرات میکند از نجواهای شب تا سحرمان بگوید

آیا جرات می کند از قرار ها و سفر های پنهانی مان بگوید

بگذار هرچه دلش میخواهعد بگوید

من هنوزم زنده ام و بیادش احترام می گذارم

                   نظر ....نظر ....کم لطف نباشید....

|+| نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 و در آخر

مرگ عشق

 

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود ...........

 

ولی باز هم  صدایی آمد ادامه را بخوان و نظر یادت نره. 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 ای زندگی دلگیرم ازت....
 

نفرت دارم .

نفرت دارم از آنچه داشتم و دارم و خواهم داشت .

شاید شما محکوم نشده ای بلکه وارد بازی شده اید که از قبل

برنده و بازنده اش مشخص شده است .

نمی دانم در قبال فرزندنمان وقتی که خواهند پرسید چیست .

جرم ما و قضیه بازی و برنده و بازنده کدام است چه جوابی خواهیم داشت .

اینکه آنان قربانی شده اند برای لحظه های خوشی که ما داشتیم .

آیا تا به حال  به موضوع فکر کردین که چرا واقعا ما به وجود آمده ایم .

سوای اینکه خداوند حق تعالی سرنوشته ما را  رقم زده و ما را اشرف

مخلوقات نامیده و روح پاکی در ما نهادینه کرده و ......

نقش پدران و مادرنمان در محکومیت ما چه بوده است .

آنان خودشان قربانی شده اند و بجای اینکه از گذشته درس بگیرند

ما را محکوم و قربانی کردند.

هیجدهمین یخبندان در پیش است و چیزی برای گفتن نداریم .

ولی بازهم بگم منم محکوم شدم تا کسی را محکوم کنم....... !؟

|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 مبارکه
 

سلام بر عزیزان .

تبریک ویژه من برای تازه عروس ها و آقا دامادهای

گل .

ان شاءال... به پای هم حالا به قولی پیر شن و

همیشه شاد و سر زنده باشند.

و تبریک ویژه هم دارم برای  حسین آقا و خانواده

محترم اش و ....

و  معذرت می خوام حتی نتونستن ایمیل بزنم حالا

بنا به مشکلی که دارم .....

این آهنگ و چند کارت پستال رو تقدیم می کنم به

این عزیزان همیشه پاک همیشه سبز خودم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 سلام......خداحافظ

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که

زمانی با تو میدیدند که بود؟

بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به

کرانه عشق مرد.

بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه

وار دوست می داشت.

بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز

دیده ی من آشیان نداشت.

بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین

لحظه هایش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

                  نظر ....نظر...نظر

                  

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 وای بر شما

پدرم وای پدرم

 

محکوم ام کردی به زندگی

 

من تو را می خوانم ، تو مرا می خوانی ، همه از خاطره

 

قاصدکان می گویند، قصه هایی شیرین ، که در اندوه زمان

 

می میرند، قصه سنگستان ، قصه شهر هزار و یک رنگ،

 

گر بخواهم که بگویم با تو ، دل تو می گیرد ، قلب تو از پس

 

بی آبی دوران خزان می میرد ، باز گویم سخنی غم آلود،

 

انتخابش با توست ،کودکم شاه پری کودکم شاه پری ،

 

قلب تو آینه رندان نیست ، قلب تو از پس دورانی سخت ،

 

از پس خواری این می زدگان ، از پس صد ها سال شومی

 

بین خبران ،به زمین می خنددپدرم راست نگو، تو در این

 

سی ساله ، به کدامین جرمی ، رفتی و شاپرکان ، منتظر

 

مانده به راهی دورند، پدرم خوبت را ، به خدا می بینم ،

 

پدرم من به کدامین جرمی ، بی پدر مانده ام و در حسرت؟

 

کودکم شاه پری ، جرم تو جرم همه خوبان است، من برای

 

خوشی بی خبران جنگیدم ، یاد ما پاک شده ، دل ما

 

بشکسته، کاسه های می صد ساله ، از درون اعماق ،

 

دست در دست در این بی خیری می چرخندپدرم عادت من

 

گشته که هر جمعهء صبح ، با دعای ندبه ، گریه را سر

 

دهم و در غریبی خودم بغض کنم دخترم شاه پری ، نه

 

چنین نیست سزای چو منی، من هنوز از پی رنج دوران ،

 

من هنوز منتظرم ، پیش خود گهگاهی ... من همین را دانم

 

بازی بی خردان ، شهر سنگستان بود ، قصه مرد سیاهان

 

جامه ، قصه ماه و پری ، همه افسانه نبود.شهر من

 

سنگستان ، دل تو ماه و پری ، مردمان گریاننداین سزای

 

همه ناآگاهیست.

 

 

نظر به یادگاری .....

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 به آرامی .خداخافظ عزیزان

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

 

اگر سفر نكنی،

 

اگر كتابی نخوانی،

 

اگر به ادامه مطلب رجوع کنی دنباله داره...

 

لطفا نظر یادت نره....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 خاک ..........
 

                      من آن خاکم که عاشق بود.

 

سر تا پای خودم  را که خلاصه می کنم " می شوم

قد یک کف دست خاک.

خاکی که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار

یک خانه " یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه"

یا مشتی سنگ ریزه "ته ته های اقیانوس  . یا حتی

خاک یک گلدون باشد خاک همین گلدون پشت

پنجره.

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت " هیچ

اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند.

فقط خاک.

اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا

به او اجازه داده نفس بکشد " ببیند" بشنود"بفهمد

جان داشته باشد .

یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود"انتخاب

کند. عوض بشود و تغییر کند.

وای "خدا بزرگ ! من چقدر خوشبختم .من همان

خاک انتخاب شده  هستم . همان خاکی که با بقیه

 خاک ها فرق می کند . من آن خاکی هستم که

توی دست های خدا ورزیده شده ام و خدا از

نفسش در آن دمیده . من آن خاک قیمتی ام .

حالا می فهم چرا فرشته ها آن قدر حسودی شان

شد .

اما اگر این خاک " این خاک برگزیده خاکی که اسم

دارد "قشنگ ترین اسم دنیا را " خاکی که نور

چشم و عزیز و دردانه خداست.

اگر نتواند تغییر کند " اگر عوض نشود " اگر انتخاب

نکند " اگر همین طور خاک باقی بماند " اگر آن آخر

که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا

بدهد" سراش را بیندازد پایین و بگوید :یا لتینی کنت

ترابا . بگوید:ای کاش خاک بودم ....

این وحشتناک ترین جمله ای است که یک آدم

می تواند بگوید .

یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد " چه برسد

به آدم !

یعنی اینکه ......

خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ

آدمی چنین بگوید.

خدا کمک حالمان باشد در اولین شب قبر .

روایت هست که حضرت فاطمه (س)به حضرت

علی (ع) اینگونه وصییت می کند :

یا علی من از شب اول قبر وحشت دارم آن شب

کنار قبرم باش و نماز وحشت برایم بخوان .

اگر بانوی هر دو عالم این گونه باشند.                 

وای بر احوال .

ما . 

لطفا نظر بدهید و همیشه  خاک با اسم انسان

باشیم . متشکرم .

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 افكار عاشقانه
 

  این داستان : افکار عاشقانه

همیشه مواظب خودتان باشید.

که افکار عاشقانه در جامعه امروزی ما فقط برای در پول و ماشین و......

معنی کاملی برای خود می گیره یعنی باید اول خودت رو از قوم ماد کنی بعد

افکار عاشقانه با پای

خود به سویت روانه خواهند شد .....

منکه از قوم معنویان هستم به یک نظر شما هم قانع ام .

متشکرم.

ادامه رو بچسپ.....

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 
 
بالا

Powered by webloger ◄┤