تبليغاتX
هدیه
همه از نسل سوخته ایم

ترانه ی سکوت . . .


صداي سكوتت همه جا مي پيچد ، وقتي من ترانه مي خوانم

و آه سردي كه ازسينه ات بر مي آيد

مرا به نهايت تنها شدن مي برد

به ژرفاي يك درد

هنوز در خيال من رهگذري

از فضاي خلوت ذهنم عبور مي كني

و من هنوز ترانه مي خوانم

در لابه لاي قطره هاي گرم و زلال اشك كه از چشمان غروب ديده ام فرو

مي ريزد

به اوج مي رسي

آهسته آهسته ، خودت را پنهان مي كني وبر گونه ام سرازير مي شوي

و من همچنان ترانه مي خوانم

دستان سردم را در هم گره مي كنم و بهانه ها را مي شمارم

و هيچ نميدانم تو چرا سكوتت را نمي شكني

و مي انديشم . . . شايد

آه غمين تو گوياي همه ي حرفهاست

نا گفته ها را گفته اي ... پس مي روي

گنگ و خسته از كنارم مي گذري و من ، ديگر ترانه نمي خوانم

خاموش و بي صدا ، دور شدنت را نظاره مي كنم

آهي مي كشم و يكبار ديگر به نهايت تنها شدن مي رسم . . .

تقدیم به ندا و ندا های که خواهیم داشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:49  توسط سیاوش | 

غربت

باز هم دلواپسم.....

بی کسی در چشمانم موج می زند

دوباره برگ ریزان در راه است

غم امدن روزهای تنهایی لحظه ای مرا تنها نمی گذارد

حتی شعرهایم مرا رها کرده اند

پیدا شدن قاصدک ها

پیام اور روزهای سرد و بی مهر خزان است

کاش قاصدک ها تنهاییم را می فهمیدند

می دانم بهار و خزان برای انها معنایی ندارد

ولی خزان برای من

همچون اینه ای در پیش رو است

که غربتم را در هر لحظه به رخ می کشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:54  توسط سیاوش | 

برای استجابت دعا چه باید کرد؟

 

شک و تردید همواره حالاتی آشنا برای انسانها بوده است. افراد مردد

و حیوان به این سو و آن سو می نگرد و همواره این سوال برایشان

پیش می آید که آیا قدرتی وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . این

تردید به خاطر عدم اعتماد و ایمان کامل به وجود قدرت برتری است که

تمام کائنات زیر قدرت خود دارد.

هگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته

باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده

شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر

ممکنی ممکن و هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله

تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من به

آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم

" اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی خود را به آینده و به بعد

موکول نکنیم و آن چه می خواهیم در زمان حال از ضمیر باطن

بخواهیم و به آسانی بدان جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر

است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.

هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را

در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و او را با چهره ای شاد و

روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری

کنید . هنگامی که با روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با

شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.

زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه

آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان مثال اگر تصویر تندرستی عزیز

بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی

او متمرکز کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد

گذاشت.

آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این

مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته را به خاطر داشته

باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود

نیستیم , اما می توان با قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل

بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.

اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا

دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زیرا

ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان

داشته باشید که در

کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی

شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می کردید هنگامی کخ

در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,

دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر

خود را از این فکر و ایده انباشتید , س از چندی شاهد رشد و

شکوفایی آن خواهید شد.

و تو ای عزیز این رو از من داشته باش و به گفته ام ایمان بیاور

همه ما محکوم شده ایم  ....

و به قول عزیز همیشه سبز خودم در شادی هات بلند نخند تا غم بیدار

بشه ....

اگه منو می شناسی حتما می دونی چه چیزهای داشتم و از دست

دادم و چه چیزهای بدست آورده بودم از دستم گرفتن .

پس انتظار تا انتظار  را خواهم کشید تا در آن دنیا یا در دنیای ماوراء

القبر کسی پیدا بشه جواب نداشته هام و سوال های همیشه بی

جوابم رو بده پس خوب و شاد و همیشه سر زنده هستم تا انتظارم به

سر آید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 3:5  توسط سیاوش | 

مراحل تکامل عشق

 


عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است
:

                                 نظر یادت نره .............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 2:44  توسط سیاوش | 

یک قدم تا رویاهایتان

 

حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی .
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 2:8  توسط سیاوش | 

 

آرزو

 بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:19  توسط سیاوش | 

 

اونیکه آخر جاده دلشو به من سپرد....

  اونیکه آخر جاده دلشو به من سپرد....

  رفتو با خیال راحت اسمی ام ازم نبرد...

  عمری از دلم گرفتو خرج این دلم نکرد...

  مردی رو بهونه کردو گفت.....

  میمونه مرد و مرد.....

  قیمت چی جون من بود....

  ارزش کی بغض تنم بود....

  عششق کی داد....کیو بر باد...؟

  کیه آباد......کیه نابود......؟؟

  کوه درد ت حالا شد سرد....

  به زور اسمی مونده روش مرد...

  از ما دو تا کی حروم شد...

  کی نگاه کرد.....؟؟

  یه روزی یکی یه جایی...

  یه دلی دادم بهش برد...

  رفت و گفت پشت سر من....

  خیلی ساده بود کلک خورد....

  آره من گولتو خوردم.....

  ولی باز از دلو جونم....

  فکر مردنم میترسوند....

  که یه روز بی تو بمونم....

                                                 نظریادت نره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:49  توسط سیاوش | 

 

مرگ عاطفه ها

زمزمه هایی بود از دور ونزدیک که او دل در گرو یاری دیگر دارد و

بزودی راهی خانه ی بخت میشود باور نمیکردم

نه اصلا در ذهنم هم مرورش نکردم

مگر ممکنست که او که بمن قول ماندن تا آخر خط را داده دل از من

برکند ؟

گیرم که که دل کند آیا میتواند جای مرا در دلش بکسی دیگر بدهد ؟

او که تابستان و پاییز و زمستان گذشته ام را مملو از حضورگرمش

درقلبم وروحم نموده بود

او که بیست وچهار ساعته شبانه روز با من از وفا و عشق پاک

صحبت میکرد و مرتب نرد عشق میباخت

او که میگفت بی من جان در کالبد ندارد

او که میگفت محالست بعد از من کسی دیگر بگزیند

اوکه همیشه مرا متهم میکرد که بعد از او یاری دیگر بر خواهم گزید

او که در داستانش مرا با معشوقه ای دیگر بتصویر کشید درحالی

که حودش مرده بود

اکنون او .... آری او با کمال بی شرمی با کمال نامردی دست در

دست یاری دیگر نهاده و کستاخانه مرا به همسرش به عشق

جدیدش نشان می دهد

دو ست دارم بدانم در مورد من به او چه گفته یا چه دوغ هایی

سرهم کرده ؟

ولش کن یک مزاحم بیشتر نبود

او کمبود محبت داشت

من بهش رحم کردم

آیا جرات میکند از نجواهای شب تا سحرمان بگوید

آیا جرات می کند از قرار ها و سفر های پنهانی مان بگوید

بگذار هرچه دلش میخواهعد بگوید

من هنوزم زنده ام و بیادش احترام می گذارم

                   نظر ....نظر ....کم لطف نباشید....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط سیاوش | 

مرگ عشق

 

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود ...........

 

ولی باز هم  صدایی آمد ادامه را بخوان و نظر یادت نره. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط سیاوش | 
 

نفرت دارم .

نفرت دارم از آنچه داشتم و دارم و خواهم داشت .

شاید شما محکوم نشده ای بلکه وارد بازی شده اید که از قبل

برنده و بازنده اش مشخص شده است .

نمی دانم در قبال فرزندنمان وقتی که خواهند پرسید چیست .

جرم ما و قضیه بازی و برنده و بازنده کدام است چه جوابی خواهیم داشت .

اینکه آنان قربانی شده اند برای لحظه های خوشی که ما داشتیم .

آیا تا به حال  به موضوع فکر کردین که چرا واقعا ما به وجود آمده ایم .

سوای اینکه خداوند حق تعالی سرنوشته ما را  رقم زده و ما را اشرف

مخلوقات نامیده و روح پاکی در ما نهادینه کرده و ......

نقش پدران و مادرنمان در محکومیت ما چه بوده است .

آنان خودشان قربانی شده اند و بجای اینکه از گذشته درس بگیرند

ما را محکوم و قربانی کردند.

هیجدهمین یخبندان در پیش است و چیزی برای گفتن نداریم .

ولی بازهم بگم منم محکوم شدم تا کسی را محکوم کنم....... !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط سیاوش | 
 

سلام بر عزیزان .

تبریک ویژه من برای تازه عروس ها و آقا دامادهای

گل .

ان شاءال... به پای هم حالا به قولی پیر شن و

همیشه شاد و سر زنده باشند.

و تبریک ویژه هم دارم برای  حسین آقا و خانواده

محترم اش و ....

و  معذرت می خوام حتی نتونستن ایمیل بزنم حالا

بنا به مشکلی که دارم .....

این آهنگ و چند کارت پستال رو تقدیم می کنم به

این عزیزان همیشه پاک همیشه سبز خودم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:35  توسط سیاوش | 

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که

زمانی با تو میدیدند که بود؟

بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به

کرانه عشق مرد.

بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه

وار دوست می داشت.

بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز

دیده ی من آشیان نداشت.

بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین

لحظه هایش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

                  نظر ....نظر...نظر

                  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:56  توسط سیاوش | 

پدرم وای پدرم

 

محکوم ام کردی به زندگی

 

من تو را می خوانم ، تو مرا می خوانی ، همه از خاطره

 

قاصدکان می گویند، قصه هایی شیرین ، که در اندوه زمان

 

می میرند، قصه سنگستان ، قصه شهر هزار و یک رنگ،

 

گر بخواهم که بگویم با تو ، دل تو می گیرد ، قلب تو از پس

 

بی آبی دوران خزان می میرد ، باز گویم سخنی غم آلود،

 

انتخابش با توست ،کودکم شاه پری کودکم شاه پری ،

 

قلب تو آینه رندان نیست ، قلب تو از پس دورانی سخت ،

 

از پس خواری این می زدگان ، از پس صد ها سال شومی

 

بین خبران ،به زمین می خنددپدرم راست نگو، تو در این

 

سی ساله ، به کدامین جرمی ، رفتی و شاپرکان ، منتظر

 

مانده به راهی دورند، پدرم خوبت را ، به خدا می بینم ،

 

پدرم من به کدامین جرمی ، بی پدر مانده ام و در حسرت؟

 

کودکم شاه پری ، جرم تو جرم همه خوبان است، من برای

 

خوشی بی خبران جنگیدم ، یاد ما پاک شده ، دل ما

 

بشکسته، کاسه های می صد ساله ، از درون اعماق ،

 

دست در دست در این بی خیری می چرخندپدرم عادت من

 

گشته که هر جمعهء صبح ، با دعای ندبه ، گریه را سر

 

دهم و در غریبی خودم بغض کنم دخترم شاه پری ، نه

 

چنین نیست سزای چو منی، من هنوز از پی رنج دوران ،

 

من هنوز منتظرم ، پیش خود گهگاهی ... من همین را دانم

 

بازی بی خردان ، شهر سنگستان بود ، قصه مرد سیاهان

 

جامه ، قصه ماه و پری ، همه افسانه نبود.شهر من

 

سنگستان ، دل تو ماه و پری ، مردمان گریاننداین سزای

 

همه ناآگاهیست.

 

 

نظر به یادگاری .....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:55  توسط سیاوش | 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

 

اگر سفر نكنی،

 

اگر كتابی نخوانی،

 

اگر به ادامه مطلب رجوع کنی دنباله داره...

 

لطفا نظر یادت نره....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:54  توسط سیاوش | 
 

                      من آن خاکم که عاشق بود.

 

سر تا پای خودم  را که خلاصه می کنم " می شوم

قد یک کف دست خاک.

خاکی که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار

یک خانه " یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه"

یا مشتی سنگ ریزه "ته ته های اقیانوس  . یا حتی

خاک یک گلدون باشد خاک همین گلدون پشت

پنجره.

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت " هیچ

اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند.

فقط خاک.

اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا

به او اجازه داده نفس بکشد " ببیند" بشنود"بفهمد

جان داشته باشد .

یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود"انتخاب

کند. عوض بشود و تغییر کند.

وای "خدا بزرگ ! من چقدر خوشبختم .من همان

خاک انتخاب شده  هستم . همان خاکی که با بقیه

 خاک ها فرق می کند . من آن خاکی هستم که

توی دست های خدا ورزیده شده ام و خدا از

نفسش در آن دمیده . من آن خاک قیمتی ام .

حالا می فهم چرا فرشته ها آن قدر حسودی شان

شد .

اما اگر این خاک " این خاک برگزیده خاکی که اسم

دارد "قشنگ ترین اسم دنیا را " خاکی که نور

چشم و عزیز و دردانه خداست.

اگر نتواند تغییر کند " اگر عوض نشود " اگر انتخاب

نکند " اگر همین طور خاک باقی بماند " اگر آن آخر

که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا

بدهد" سراش را بیندازد پایین و بگوید :یا لتینی کنت

ترابا . بگوید:ای کاش خاک بودم ....

این وحشتناک ترین جمله ای است که یک آدم

می تواند بگوید .

یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد " چه برسد

به آدم !

یعنی اینکه ......

خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ

آدمی چنین بگوید.

خدا کمک حالمان باشد در اولین شب قبر .

روایت هست که حضرت فاطمه (س)به حضرت

علی (ع) اینگونه وصییت می کند :

یا علی من از شب اول قبر وحشت دارم آن شب

کنار قبرم باش و نماز وحشت برایم بخوان .

اگر بانوی هر دو عالم این گونه باشند.                 

وای بر احوال .

ما . 

لطفا نظر بدهید و همیشه  خاک با اسم انسان

باشیم . متشکرم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 4:2  توسط سیاوش | 
 

  این داستان : افکار عاشقانه

همیشه مواظب خودتان باشید.

که افکار عاشقانه در جامعه امروزی ما فقط برای در پول و ماشین و......

معنی کاملی برای خود می گیره یعنی باید اول خودت رو از قوم ماد کنی بعد

افکار عاشقانه با پای

خود به سویت روانه خواهند شد .....

منکه از قوم معنویان هستم به یک نظر شما هم قانع ام .

متشکرم.

ادامه رو بچسپ.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط سیاوش | 
دریا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 6:7  توسط سیاوش | 
 

این طوری  بگم لفظ دوست داشتن به ۲۱ زبان مختلف ............

دوست داشتن با یک زبون گند زد به زندگیم ولی چیکار کنم .

شما بفرمائید .

                       نظر می خوای بده . نمی خوای نده خود دانی ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 4:11  توسط سیاوش | 
 

راههای داشتن اعصاب آرام

این راه برعکس مطالب پیشین .استفاده بفرمائید....

بازم همون جمله همیشگی ....چی بگم ...یادت نره؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 3:51  توسط سیاوش | 
 

ضدحال یعنی؟

 

                 ضد حال نزنی ؟                  

 

لطفا نظر بده...     

             

 

 

 

                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 3:46  توسط سیاوش | 
 

 

                                                       حرف دل

 

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن ... اگر سوی تو برگشت از ان توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده .

بقیه را در ادامه کلیک کنید..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:22  توسط سیاوش | 
 

 

از خود گذشتگی عشق بوجود می آید

 

موسي مندلسون ، انساني زشت و عجيب الخلقه بود . قدي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه ..............................

لطفا نظرت یادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:37  توسط سیاوش | 
 

                                      زخم                                                     

  

در یکی از روستـاها ، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد............................

با نظراتون مرا همراهی کنید ....... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط سیاوش | 

 

تشکر از کسی که نزدیک دو سال همه چیزم بوده و هست

همه چیزم ..............

و حالا هم گه گاهی ضزبه های بر دگمه های کیبرداش می زنه

تا با زام بگه .....

       بگه که حضور سبزاش آکنده است با تمام خوبی ها و پاکی ها

به خاطر تو

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط سیاوش | 
 

اولین شانس

جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود...........................................

در ادامه............                              

نظرت یادت نره...................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط سیاوش | 
 

کودک و خدا

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما .......در ادامه

 

                                          لطفا نظر یادت نره........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:53  توسط سیاوش | 

 

 ميان خواب و بيداري

 

 

 

 

 

در شهري مادر و دختري بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:52  توسط سیاوش | 
 

رفتن بهانه ایست..............

 متاثر شدن دردی دوا نخواهد کرد.

صدایش  که همیشه همراه بود با غمی پنهان.

چه کنیم که دیگر نیست ..........

مرد خوش صدای سینما. شعرهای سهراب بی خسرو ماند و

 شکیبایی اشعار فرخ زاد .........

نوبت ما کی هست . نمی دانم .....

مرگ مرگ
ای رهاننده
دلم برای همه تنگ خواهد شد

دلم برای انگشتانم

که یک اندیشه بی حوصله را در چنگ هایشان می فشارند
تنگ خواهد شد

همیشه باید رفت

همیشه باید رفت

و سرانجام یک چیز را باید
برای آخرین بار دید

کاغذ بی خط ات برای همیشه بی خط  ماند.

پروانه می سوزد

شمع خاموش می شود

شب در حال گذر است

                                     ولی داستان من هنوز تمام نیست...



                                   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:3  توسط سیاوش | 
 

 

چقدر دوست داشتني هستيد؟

اكثر ما دوست داريم ديگران دوستمان داشته باشند و..........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:47  توسط سیاوش | 

 

علائم عاشقی در درون خود ...


هنوز خیلی ها نتونستن در درون خودشون احساسات عاشقی رو که در خود نهفته هست را کشف کنند.... علائم کشف احساسات نهفته شده یعنی عشق:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:28  توسط سیاوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محکومیت مرد بی گناه ....
چهار ماه قبل از اینکه محکومیت خود را شروع کند .
نزدیکترین شخص زندگی اش او را در این محکومیت تنها می گذارد .
پدرش در یک تصادف صحنه سازی شده می میرد و او در دوازدهم اسفند 1360
به غیر از محکومیت خودش و قربانی شدن در فانیت محکومیت پدرش را نیز به دوش خواهد کشید.

و ادامه دارد.....

پیوندهای روزانه
هنرمندان
هنرمندان
خانم های خانه دار بیا تو
تا نخوری نفهمی ...........غذا......
حالا بیا تو . بیا بیا تو........
جوکستان و عکستان و هر چی دل بخوادستان
عکس و طنز و موبایل
هم فال و هم تماشا
کلبه تنهایی (سعیده)
هر چی دلت بخواد هستش .....
موبایل و لوازم جانبی
عیسی مسیح
دوست یابی و....
دانلود آهنگ و عکس
بازم غذا می خوای .....
داق "داق .تا سرد نشده بدو بیا
دانلود موزیک ایران
بزرگترین مرجع آشپزی ایران
دانلودستان آهنگ سنتی و جدیدو.....
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
آرشیو موضوعی
هر چه می خواهد دل تنگت بگو ..... چی میل دارید؟
غزل ....غزل ....غزل
چند تا عکس از خودم
عکس 1
عکس 2
عکس 3
آرشیو مطالب تیر 87
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM